آدم

 

آدم اســـت دیگر...

گاهی دلـــش می خواهد

"کسی"

مـــوهایش را نوازش کند ،

بوســه بر گونه اش بزند

و آروم زیر نرمــه گوشش بگوید :

دوســـت دارم:)


پ.ن دلم برای اینجا و همه دوستای وبلاگیم تنگ شده بود


رهایم نمی کند

 

مثل همیشه تنها

تب دارم

صدای سرفه های خشک و آب آویزان دماغم کلافه ام کرده

و

خیال تو هم دست از سرم بر نمی دارد

یک جرعه از قهوه زهرماری را به سلامتی اولین روز سر می کشم

و چند پک به تنها سیگار در دست می زنم 

باز من و خیال تو و صدای باران

واین سمفونی  ناتمام  

دیشب خواب پریشانی دیدم

همه بودند

جز تو

و در این بین زمین آخرین اعترافش را سر داد

رهایش کنید

سرم داغ شده، هذیان می گویم

تلخ می گویم

و باز مثل همیشه تلخ می نویسم... 

 

 

سکوت

 

 

باید گاهی در مشکلات سکوت کرد

شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد

اولین روز دبستان بازگرد

 

اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد

کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر

یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن

پ.ن.انگار همین دیروز بود که دست در دست پدر وارد مدرسه شدم و بر خلاف دیگران آرام بر نیمکت چوبی کلاس تکیه زدم .

پ.ن.ترافیک امروز وحشتناک بود اونم در شرایطی که فقط کلاس اولیا رفتن مدرسه !!!

زمان چیزی را حل نمی کند

 

زمان چیزی را حل نمی کند؛

همه شما که به من می گفتید زمان،آدمی را از درد و رنج خلاصی می دهد،

دروغ و یاوه می گفتید؛

باران که مویه می کند،دلتنگی هایم به دریا می رسد

و وقتی جزر و مد می شود،دل هوای او می کند

می بینی؟برف های کهنه چگونه از هر سوی کوه ها ذوب شدند

وبرگ های سال گذشته در هرکوچه راه کود شدند

اما عشق تلخ فام آن سال ها باید بماند و بر قلب من توده کند

و افکار قدیمی من به آن وفادار بمانند.

مکان های بسیاری است که ترس می کنم بدانجاها پا بگذارم

چرا که انباشته از خاطره اش هستند

و هنگامی که به جایی خلوت و آرام می روم

جایی که هرگز ردی از او نمانده یا چهره اش در آنجا نتابیده

تا از نبود او تسکین یابم،

با خود می گویم اینجا دیگر خالی از هر خاطره ای از او هستم!

اما باز مصیبت زده می ایستم و باز او را به خاطر می آورم.

 

پ.ن.یه مدتی نبودم اما دوباره بر گشتم ممنون از همه دوستانی که ابراز لطف کرده بودن واقعا دلم براتون تنگ شده بود

 

 

و ما سال ها فقیر بودیم و خود ندانستیم...

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست .....

فقر ، عرياني هم نيست ......

فقر ، گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند .........

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا ته سر ميكشد .....

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، خودبینی است
فقر ، درد خود داشتن است
فقر ، بیگانه پرستی است
فقر ، تحقیر دیگری است
فقر ، وطن فروشی است
فقر ، توهین به هموطن با زبانی دیگر است
فقر ، تمسخر لهجه است
فقر ، تمسخر زبان دیگری است
فقر ، توهین به مردم کشوری دیگر است
فقر ، توجیه توهین است
فقر ، دروغ و ریا است
فقر ، جعل تاریخ برای بیگانه است
فقر ، خودباختگی است
فقر ، خون پدر پایمال کردن است
فقر ، بمب گذاری است
فقر ، تروریسم است
فقر ، سیری تو و گرسنگی هموطن توست
فقر ، خود بزرگ بینی است
فقر ، درد سیری شکم توست
فقر ، رهبر ساختن است
فقر ، سکوت تو در برابر ظلم است
فقر ، اختلاف در برابر اتحاد است
فقر ، نقد حقیقت برای سو استفاده است
فقر ، ایران ثروتمند ولی گرسنگی کشیده است
فقر ، چپاول ثروت تو توسط بیگانه و خواب زدگی توست
فقر ، ستایش دشمن است

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است

فقر،منم
فقر،تویی
فقر ، ماییم ...

پ.ن.به نظر شما فقر چیه؟

زندگی پیچ در پیچ

 

  روزها بی‌محابا می‌روند.

 این زندگیم در حال مردن است و زندگی دیگرم در پیش رو  و چشم دوخته‌ام به پیچ جاده و می‌دانم که از پس  این پیچ نیز پیچ دیگری است و من خسته نشده‌ام از این زندگی پیچ در پیچ. می‌پیچم و می‌دانم که باز هم خواهم پیچید. و زندگی چیزی نیست جز همین پیچ‌ها و پیچیدن‌ها. تنها هراسم تویی که آن عقب نشسته‌ای. می‌ترسم پیچ‌ها را تاب نیاوری و حالت بد شود. ‌

پ.ن.هیچی ندارم خوب
 

استعفا

 

 

...............

امروز استعفا دادم................................................

عاشقانه

 

عاشقانه

اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده
باز هم نيستي
غروب است و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي راهی
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم
تا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده
بهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم ...

پ.ن.یه مدت به دلیل بیماری نبودم خیلی بد بوداما الان خوشحالم که دوباره می تونم رو پای خودم باشم.

خاطرات تو

 

خاطرات تو

ای کاش دیدارت تازه نمی شد تا وسوسه ای شود برای بازیافت خاطرات.

در نگاهی دزدانه چشمم وقار گذار رقصانت را به نظاره می نشیند

و در آغاز دیدار چشم از رویت برمی گرداندم....

تا نگاه تلخ بی توام خاطرت را آزرده نسازد

و در این تصادم ناگریز نگاه

دریابم که ناممکن است زدودن غبار یادت........

وسستی مسلط بر جسمم بر این دریافت مهر یقین می نهد آنچنان که بر صندلی بی روح خشکیده شده ام

ونیاز به مکیدن سیگار را احساس می کنم اما درمانی بر خواستنت نیست.

ای کاش....ای کاش... ای کاش دیدارت تازه نمی شد!!واین دروغ بزرگی است به خودم!!

که صدای  درونم فریاد دیگری دارد و از این همه فریاد صدایی از تو بر نمی تابد،

 و این است درد بزرگ من

پ.ن.گاهی گذر از یه خیابون یه پارک وحتی یه کافه آدم بر می گردونه به خاطراتی که ازشون فرار می کنه .

نامه

نامه‌

فال‌ِ اون‌ دخترِ کولی‌ تو خیابون‌ ، یادته‌ ؟
گفت‌ دل‌ِ شیشه‌ییم‌ُ می‌شکنی‌ آسون‌ ، یادته‌ ؟
تو می‌گفتی‌ که‌ دروغه‌ ! ما همیشه‌ با همیم‌ !
لحظه‌ی‌ تلخ‌ِ جدایی‌ِ دلامون‌ ، یادته‌ ؟ 

حالا هِی‌ نامه‌ها رُ به‌ قاصدکها می‌سپارم‌ ! 
می‌نویسم‌ که‌ هنوز مثل‌ِ قدیم‌ دوسِت‌ دارم‌ !
قاصدکها توی‌ دست‌ِ باد میرن‌ یه‌ جای‌ دور ،
من‌ تو هَر ترانه‌یی‌ اسمت‌ُ صدبار میارم‌ !

حالا که‌ نامه‌ها رُ گُم‌ می‌کنه‌ نامه‌رسون‌ ،
نازنینم‌ ! به‌ خودت‌ سلام‌ِ ما رُ برسون‌ !

نگو یادت‌ نمیاد اون‌ همه‌ حرفای‌ قشنگ‌ !
نگو تکرار نمیشن‌ خاطره‌های‌ رنگ‌ به‌ رنگ‌ !
حالا من‌ تو هر ترانه‌ می‌شکنم‌ هزار دفه‌ ،
حالا قصه‌مون‌ شده‌ افسانه‌ی‌ ماه‌ُ پلنگ‌ ! 

تو همیشه‌ دورِ دوری‌ ، من‌ همیشه‌ پابه‌پات‌ ! 
چشم‌ براه‌ِ دیدنت‌ ، منتظرِ زنگ‌ِ صدات‌ !
هر جای‌ قصه‌ که‌ هستی‌ این‌ حقیقت‌ رُ بدون‌ :
یه‌ نفر تا تَه‌ِ دنیا نامه‌ می‌فرسته‌ برات‌ !

حالا که‌ نامه‌ها رُ گُم‌ می‌کنه‌ نامه‌رسون‌ ،
نازنینم‌ ! به‌ خودت‌ سلام‌ِ ما رُ برسون‌ !

 

                                                                       یغما گلرویی

پ.ن.کاش ما آدما تبعات بعضی از حرفامون می دونستیم اون وقت هر چی که به زبونمون می یومدو نمی گفتیم.

 

غرور

 

عشق با غرور زیباست

اگر عشق را به قیمت ریختن دیوار غرورت گدایی کنی

آن زمان است که دیگرعشق نیست.....................

بلکه صدقه است.

پ.ن.نمی دونم چرا بعضی از آدما اینقدر سنگن؟

سال نو مبارک

 

بوی عیدی

بوی عیدی، بوی توپ
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخرده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه، بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آب تنی
با اینا زندگیمو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
با اینا زمستونو سر می کنم
یا اینا خستگیمو در می کنم

پ.ن.سال ۸۸ هم با تمام فراز و نشیبهاش در حال تموم شدنه،سالی که با هیجان انتخابات شروع شد وبا نبود خیلی ار دوستامون در حال تموم شدنه،این شاید آخرین پستم تو سال ۸۸ باشه پس سال جدید رو به همه دوستام تبریک می گم و می خوام خواهش کنم سر سفره هفت سین واسه آزادی همه دوستامون دعا کنن .

شاد باشید

دوستی

 

شاید این نکته ها تو دوستی بدردمون بخوره:

-راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.

 -راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی..

 -راز دوستی در این است که به تنش های موجود در رابطه ات بها ندهی و دست به کاری بزنی که موجب تقویت دوستی شود.

 -راز دوستی در صمیمیت است. برای دوستانت یک دوست واقعی باش حتی زمانی که با تو بد می کنند.

 -راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است نسبت به دیگران آزاده رفتار کن.

-راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.

-راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.

-راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.

-راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است

-راز دوستی در این است که دوستانت را تحسین کنی بی آنکه بدانند چه احساسی نسبت به آنها دارید.

-راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آنها را به دلخواه خودت باز آفرینی کنی.

-راز دوستی ار این است که حالات خوب و بد خود را به دیگران تحمیل نکنی, اما به آنها فرصت دهی که احساس خود را بیان کنند.

-راز دوستی در این است که نیاز های دیگران را مقدم بر نیاز های خودت بدانی

-راز دوستی در این است که هرگز اشتیاق دوستانت را نسبت به مسائل مختلف تحقیر نکنی

-راز دوستی در محترم شمردن است. به حقوق و دیدگاه های دوستت احترام بگذار

-راز دوستی در این است که تغییر حالات خود را با خوشرویی و حسن نیت بپذیری

-راز دوستی در این است که محبت را نه تنها با کلام بلکه با نگاه و لحن صدا نیز ابراز کنی.

-راز دوستی در این است که دوستان را در آرزوها و اهدافت سهیم کنی, نه این که فقط با آنها وقت بگذرانی

-راز دوستی در این است که هنگام صحبت با دوستان حواست کاملا جمع آنها باشد.

-راز دوستی در این است که همواره افکار مثبت در سر داشته باشی. خصوصا هنگام بروز سوء تفاهمات.

-راز دوستی در این است که هرگز دوستانت را قضاوت نکنی بلکه همواره نکات مثبت آنها را ببینی.

-راز دوستی در این است که دائما دیگران را سرزنش نکنی بلکه مزایای مثبت کار درست را صادقانه بیان کنی.

-راز دوستی در این است که از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز وضعیت خود را با بدبینی با وضعیت آنها مقایسه نکنی.

-راز دوستی در این است که در غم و ناراحتی دوستانت شریک باشی و به آنها دلگرمی بدهی نه این که به آنها دلگرمی بدهی نه این که با ابراز احساسات نادروست ناراحتی شان را تشدید کنی.

-راز دوستی در این است که حامی حقوق دوستت باشی حتی اگر ناچار شوی به اشتباه خود اعتراف کنی.

-راز دوستی در معتمد بودن است. روی حرفت بایست به قولت عمل کن و به تعهدت پایبند باش.

-راز دوستی در این است که در معاشرت با جمع رشد کنی و آگاهی ات را افزایش دهی

-راز دوستی در این است که روابط خود با دوستانت را به روابطی استثنایی تبدیل کنی

 

پ.ن.دلم خیلی گرفته پر از هوایه گریست.

تازیانه ای دیگر بر پیکر نحیف مطبوعات فرود آمد

 

تازیانه ای دیگر بر پیکر نحیف مطبوعات فرود آمد.


شنیدن توقیف روزنامه اعتماد وماهنامه ایراندخت تحریریه رو تو سکوت عجیبی فرو برده،انگار هیچکی دلش نمی خواد این خبر باور کنه.

همه یه جورایی شوکه شدن ،صبح وقتی خبر لغو امتیاز ایراندخت  شنیدم احساس کردم خالی شدم اما باز خودم دلداری دادم ،ولی الان دارم  از این همه آزادی  خفه می شم.

مگه همین ۲هفته پیش نبود که رئیس جمهور با کمال افتخار تو کنفرانس مطبوعاتیش دوباره تاکیدکرد که  آزادی تو ایران در حدمطلقه،پس کو این آزادی؟

تو رو خدا یکی آزادی مطلق برای من تفسیر کنه چون حس می کنم سوادم نم کشیده ومفهوم حرفا رو اشتباهی می فهمم.

............

 

............

 

گاهی اوقات آدم بدون اینکه به اطرافش نگاه کنه فکر می کنه بدبخت ترین آدم زمین،اما وقتی دورو ورشو با دقت نگاه می کنه می بینه هنوز هستن آدمایی که وضعییتشون غیر قابل تحمله.

 

این هفته ها  درگیریه مالیم زیاد شده و هر چی حساب کتاب می کنم بازم یه جایه داستان لنگه،دو دو تا چهارتام واسه خرید ماشینم جواب نمی ده یه جورایی اعصابم بهم ربخته به همین دلیلم امروز صبح قبل از اینکه برم سر کار زنگ زدم به یه دوست (البته بهتره بگم فامیل چون یه کوچولو سنش واسه اینه دوست باشیم زیاده ) ،آخه دلم چند وقتی بود که هواشو کرده بود و دلم می خواست یه کم دردو دل کنم،اما وقتی صدایه غمگین و گرفتشو شنیدم حرفام  یادم رفت،وقتی گفت شوهرش بیکار شده ودم عیدی با دو تا دختر حتی تو پرداخت اجاره خونه هم لنگه حالم از خودم بهم خورد،تصور این که دغدغه من چیه واین بنده خدا دردش چیه داشت دیونم میکرد ،یه نیم ساعتی حرف زدیم انگار خیلی دلش پر بود تا می تونست گفت و اینکه همه می گن امتحان  خداست واز این حرفا وآخرشم اینکه شوهره بیچارش داره از شرمندگی کمرش خم می شه واز دستش هیچ کاری بر نمی یاد،خلاصه اینکه سرتون درد نیارم تلفن که قطع کردم یه دله سیر گریه کردم،پیش خودم گفتم  خدا  وکیل وصی نمی خواد ولی چرا هر چی سنگه مال پای لنگه،این بنده های خدا که تا دلت بخواد سمن داشتن دیگه این یاسمن  دمه عیدی چی بود.

 

خدایا خودت بهشون کمک کن و نذار هیچ آدمی شرمنده خانوادش بشه

 

دوست داشتن

 

 

هر کسی را به اندازه ای که میفهمد دوست بدار

 

                                               " تقدیم به تو که می فهمی"

پ.ن.خیلی وقت پیش یکی از دوستام یه کتابی بهم هدیه داد که این جمله اولش حک شده بود،تو اون مقطع زمانی درکه معنیش برام سخت بود شایدم اصلا به نظرم احمقانه بود،اما الان دارم لمسش می کنم و ایمان دارم که هر کسی دوست داشتن رو نمیفهمه.

من فقط عاشق اینم....

 

من فقط عاشق اینم....

 

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم
الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمی تونم

من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری
دو سه روز پیدام نشه تا ببنیم چه حالی داری

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم
اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام
کار و بار زندگیمو بزارم برای فردام

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه‌ی دنج موهای تو رو ببافم

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم
حواست به من نباشه دزدکی تو رو ببینم

 

پ.ن.تو هجوم این همه بی نظمی شنیدن این آهنگ از سیاوش خیلی آدم آروم می کنه

 

کوچه

 

کوچه

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 

پ.ن.من عاشق این شعرم وهر وقت که می خونمش خاطرات گذشته مثل یه فیلم سینمایی از نظرم می گذره،شاید دلیلش این باشه که اولین بار این شعر از کسی هدیه گرفتم که برام عزیز بود ،هست وخواهد بود.

.........

 

.....

 

زندگی را دور بزن و آن گاه که بر فرازبلند ترین

 

قله ها رسیدی، لبخند خود را نثار تمام سنگریزه

 

هایی کن که پایت را خراشیدند

 

پ.ن.گفتم دیگه خیلی نوشته هام ناامید کننده شده یه مطلب امیدوار کننده بذارم

 

مرا......

 

 

مرا اندکی دوست بدار اما....................

 

                                                                   طولانی

مرا چه شده؟ .....خدایا!

 

 مرا چه شده؟ .....خدایا!

خسته ام از بازی عروسک ها...

عروسک های شنی...عروسک های گلی...که در قاب پوشالی زمان آوار شدند...و کاغذ های سپید دفترم هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نبودند...هم بازی هایم را گم کرده ام،در کوچه هایی که خانه های ویلایی دیواره های کاهگلی را بلعیدند و من چکمه های رنگی ام را در انبار خاطرات یافتم که پاهای بالیده ام را دیگر نمی فهمیدند! درکی گنگ از حس بزرگ شدن!...سر در دبستانم را هم زده بودند دانشگاه!...و بدتر از همه،پدر وقت عبور از خیابان دستم را نمی گیرد!و من...همیشه خدا سردم است و می ترسم...

اینها تعبیر کدام واقعه ؟ کدام کابوس است؟...به من بگو دختر مغموم آنسوی آینه...مرا چه کرده،عبور لحظه های پرشتاب؟!....پس کجاست کودک شفافی که از جنس رنگین کمان بود؟ بازگردانید به من...

بازگردانید به من همه لحظه های رفته ام را! هوای قصه های مادربزرگ را کرده دلم...هوای عطر سیب...هوای باران و عطر خاک...هوای خنده های رهای بی خیالی...خواندن بلند بلند شعرهای کودکانه...دیگر بچه ها راهم نمی دهند به بازی بچه گا نشان...مرا چه شده؟!!! که دیگر نام عروسک هایم را از یاد برده ام؟ مرا چه شده؟! می ترسم،از گم شدن در تاریکی دنیای آدمک ها...انگار خود را گم کرده ام...خدایا...

مرا به خود بازگردان،غریبه ام به دنیای خویش مرا به خودم بازگردان...خدایا مرا سرشار از خود کن مثل روزهای کودکی...

 پ.ن.این روزا خیلی بهم ریخته ام ،بیشتر از اون چیزی که بشه تصور کرد،احساس می کنم قلبم دیگه توانایی تپیدن نداره،برام خیلی دعا کنید واسه رهایی از این دلهره.

 

دروغ

 

دروغ دروغ و باز هم دروغ

ازشنیدن این همه دروغ در حال انفجارم

خدایا اینا از آخرت نمی ترسن که ایبقدر راحت دروغ می گن و تهمت می زنن

چه جوری می خوان جواب مردم بدن ؟

جواب مادرایی رو که بچه هاشون  دارن زیر  باتوم اینا له می شن ،مادرایی که بچه هاشون رفتن و دیگه بر نگشتن؟

خدایا از بچگی تو گوشمون خوندن دروغگو دشمن خداست ،پس خودت جوابه دشمناتو بده.

 

پ.ن.دوستان محترم در صورتی که خواستید دوباره تهدید کنید با خودم تماس بگیرید

 

باید بنویسم...

 

باید بنویسم...

 

حرف ها بر سر دلم عقده کرده است.

شش روز است نگذاشته اند حرف بزنم.

می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم،

حرف بزنم، بنویسم، بگویم

انگشت هایم خمیازه می کشند.

باید بنویسم.

این حرف ها را نمی شود تحمل کرد،

بیش تر از این در دل نگه داشت،

ورم می کند و رنجم می دهد.

می روم.

کجا بروم؟

  

                                               دکتر علی شریعتی

 

و چه وهم انگیز است تازیانه هایی که به تن نحیف جوانانمان همچو طوفان  فرود می آید وچه شرم آور

که  توان مقابله با تازیانه بدست ها در من نیست.

امروز باز هم اشکهایی که دیگر مسیر عبور را می دانند

وباز فریادهایی که دیگر بغض در گلو نیستند همراهم بودنند

و من همچون کودکی بی پناه پرسه زنان خیابان ها را به امید پناهگاهی پیمودم

اما..................

دریغ که دیگر پناهگاهی نمی یابم

 

پ.ن. امروز ۱۶ آذر روز دانشجو بود و من خوشحالم که دیگر دانشجو نیستم!!!

چقدر سخته

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، به قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

 
پ.ن.این نوشته ماله سالایه دوره اون وقتا که با هر تلتگری می شکستم،البته نه اینکه الان سخت می شکنم نه ولی خوب بزرکتر شدم و شاید عاقلتر؟
دیشب دفتر خاطراتم ورق میزدم ،با خیلی از صفحه هاش خندیدم با خیلی هاشم گریه کردم ،اما به این مطلب که رسیدم دلم خواست بازم بنویسمش و منم نوشتم اونم به خاطره دلم و نه هیچ چیز دیگه

پ.ن.یادم رفت بگم نوشته خودم نیست یادمم نیست از کجا یا کی بوده


حس عجیب

 
.........
 
احساس  بچه عقابی را دارم که تازه سر از تخم داره در می یاره،

نه توان پرواز دارم و نه توان شکار،

فقط به آسمون نگاه می کنم

واین ............

تازه اول راهه.

.........

 

چیزه جدیدی ندارم بنویسم ،یعنی دارما ولی .................

می ترسم هستی منم مثله سپیده دعوا کنه

آخه نوشته های منم  همش غم و غصه ست

نامردی

 

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايى نامردند...

 گدايى عشق مى کنند...

 تا وقتى مطمئن به تسخير قلب زن نشدند ...

اما همين که مطمئن شدند...

مردانگى را در کمال نامردى به جا مى اورند.

پی نوشت:دوستاي خوب  گاهي آدم دلش مي‌گيره اون هم ازهمه چي و يا حتي بي‌دليل پس فكر نكنيد خبریه

دلم نمی خواد

 

 

چند روزه پیش یکی از دوستام بهم گفت :وبلاگ خوبی داری ولی بهتره یه مقدار خبریش کنی .

این چند روز بهش فکر کردم ولی......................

نه دلم نمی خواد ،چون از صبح که از خونه می یایم تا شب حواسمون به خبره دلم نمی خواد اینجا هم خبری بشه.

اینجا ماله دلتنگی ماله ..................