رهایم نمی کند
مثل همیشه تنها
تب دارم
صدای سرفه های خشک و آب آویزان دماغم کلافه ام کرده
و
خیال تو هم دست از سرم بر نمی دارد
یک جرعه از قهوه زهرماری را به سلامتی اولین روز سر می کشم
و چند پک به تنها سیگار در دست می زنم
باز من و خیال تو و صدای باران
واین سمفونی ناتمام
دیشب خواب پریشانی دیدم
همه بودند
جز تو
و در این بین زمین آخرین اعترافش را سر داد
رهایش کنید
سرم داغ شده، هذیان می گویم
تلخ می گویم
و باز مثل همیشه تلخ می نویسم...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 12:38 توسط هانیه
|
به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، كه من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم .