عاشقانه

 

عاشقانه

اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده
باز هم نيستي
غروب است و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي راهی
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم
تا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده
بهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم ...

پ.ن.یه مدت به دلیل بیماری نبودم خیلی بد بوداما الان خوشحالم که دوباره می تونم رو پای خودم باشم.

خاطرات تو

 

خاطرات تو

ای کاش دیدارت تازه نمی شد تا وسوسه ای شود برای بازیافت خاطرات.

در نگاهی دزدانه چشمم وقار گذار رقصانت را به نظاره می نشیند

و در آغاز دیدار چشم از رویت برمی گرداندم....

تا نگاه تلخ بی توام خاطرت را آزرده نسازد

و در این تصادم ناگریز نگاه

دریابم که ناممکن است زدودن غبار یادت........

وسستی مسلط بر جسمم بر این دریافت مهر یقین می نهد آنچنان که بر صندلی بی روح خشکیده شده ام

ونیاز به مکیدن سیگار را احساس می کنم اما درمانی بر خواستنت نیست.

ای کاش....ای کاش... ای کاش دیدارت تازه نمی شد!!واین دروغ بزرگی است به خودم!!

که صدای  درونم فریاد دیگری دارد و از این همه فریاد صدایی از تو بر نمی تابد،

 و این است درد بزرگ من

پ.ن.گاهی گذر از یه خیابون یه پارک وحتی یه کافه آدم بر می گردونه به خاطراتی که ازشون فرار می کنه .

نامه

نامه‌

فال‌ِ اون‌ دخترِ کولی‌ تو خیابون‌ ، یادته‌ ؟
گفت‌ دل‌ِ شیشه‌ییم‌ُ می‌شکنی‌ آسون‌ ، یادته‌ ؟
تو می‌گفتی‌ که‌ دروغه‌ ! ما همیشه‌ با همیم‌ !
لحظه‌ی‌ تلخ‌ِ جدایی‌ِ دلامون‌ ، یادته‌ ؟ 

حالا هِی‌ نامه‌ها رُ به‌ قاصدکها می‌سپارم‌ ! 
می‌نویسم‌ که‌ هنوز مثل‌ِ قدیم‌ دوسِت‌ دارم‌ !
قاصدکها توی‌ دست‌ِ باد میرن‌ یه‌ جای‌ دور ،
من‌ تو هَر ترانه‌یی‌ اسمت‌ُ صدبار میارم‌ !

حالا که‌ نامه‌ها رُ گُم‌ می‌کنه‌ نامه‌رسون‌ ،
نازنینم‌ ! به‌ خودت‌ سلام‌ِ ما رُ برسون‌ !

نگو یادت‌ نمیاد اون‌ همه‌ حرفای‌ قشنگ‌ !
نگو تکرار نمیشن‌ خاطره‌های‌ رنگ‌ به‌ رنگ‌ !
حالا من‌ تو هر ترانه‌ می‌شکنم‌ هزار دفه‌ ،
حالا قصه‌مون‌ شده‌ افسانه‌ی‌ ماه‌ُ پلنگ‌ ! 

تو همیشه‌ دورِ دوری‌ ، من‌ همیشه‌ پابه‌پات‌ ! 
چشم‌ براه‌ِ دیدنت‌ ، منتظرِ زنگ‌ِ صدات‌ !
هر جای‌ قصه‌ که‌ هستی‌ این‌ حقیقت‌ رُ بدون‌ :
یه‌ نفر تا تَه‌ِ دنیا نامه‌ می‌فرسته‌ برات‌ !

حالا که‌ نامه‌ها رُ گُم‌ می‌کنه‌ نامه‌رسون‌ ،
نازنینم‌ ! به‌ خودت‌ سلام‌ِ ما رُ برسون‌ !

 

                                                                       یغما گلرویی

پ.ن.کاش ما آدما تبعات بعضی از حرفامون می دونستیم اون وقت هر چی که به زبونمون می یومدو نمی گفتیم.