مرا چه شده؟ .....خدایا!

خسته ام از بازی عروسک ها...

عروسک های شنی...عروسک های گلی...که در قاب پوشالی زمان آوار شدند...و کاغذ های سپید دفترم هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نبودند...هم بازی هایم را گم کرده ام،در کوچه هایی که خانه های ویلایی دیواره های کاهگلی را بلعیدند و من چکمه های رنگی ام را در انبار خاطرات یافتم که پاهای بالیده ام را دیگر نمی فهمیدند! درکی گنگ از حس بزرگ شدن!...سر در دبستانم را هم زده بودند دانشگاه!...و بدتر از همه،پدر وقت عبور از خیابان دستم را نمی گیرد!و من...همیشه خدا سردم است و می ترسم...

اینها تعبیر کدام واقعه ؟ کدام کابوس است؟...به من بگو دختر مغموم آنسوی آینه...مرا چه کرده،عبور لحظه های پرشتاب؟!....پس کجاست کودک شفافی که از جنس رنگین کمان بود؟ بازگردانید به من...

بازگردانید به من همه لحظه های رفته ام را! هوای قصه های مادربزرگ را کرده دلم...هوای عطر سیب...هوای باران و عطر خاک...هوای خنده های رهای بی خیالی...خواندن بلند بلند شعرهای کودکانه...دیگر بچه ها راهم نمی دهند به بازی بچه گا نشان...مرا چه شده؟!!! که دیگر نام عروسک هایم را از یاد برده ام؟ مرا چه شده؟! می ترسم،از گم شدن در تاریکی دنیای آدمک ها...انگار خود را گم کرده ام...خدایا...

مرا به خود بازگردان،غریبه ام به دنیای خویش مرا به خودم بازگردان...خدایا مرا سرشار از خود کن مثل روزهای کودکی...

 پ.ن.این روزا خیلی بهم ریخته ام ،بیشتر از اون چیزی که بشه تصور کرد،احساس می کنم قلبم دیگه توانایی تپیدن نداره،برام خیلی دعا کنید واسه رهایی از این دلهره.