زمان چیزی را حل نمی کند؛

همه شما که به من می گفتید زمان،آدمی را از درد و رنج خلاصی می دهد،

دروغ و یاوه می گفتید؛

باران که مویه می کند،دلتنگی هایم به دریا می رسد

و وقتی جزر و مد می شود،دل هوای او می کند

می بینی؟برف های کهنه چگونه از هر سوی کوه ها ذوب شدند

وبرگ های سال گذشته در هرکوچه راه کود شدند

اما عشق تلخ فام آن سال ها باید بماند و بر قلب من توده کند

و افکار قدیمی من به آن وفادار بمانند.

مکان های بسیاری است که ترس می کنم بدانجاها پا بگذارم

چرا که انباشته از خاطره اش هستند

و هنگامی که به جایی خلوت و آرام می روم

جایی که هرگز ردی از او نمانده یا چهره اش در آنجا نتابیده

تا از نبود او تسکین یابم،

با خود می گویم اینجا دیگر خالی از هر خاطره ای از او هستم!

اما باز مصیبت زده می ایستم و باز او را به خاطر می آورم.

 

پ.ن.یه مدتی نبودم اما دوباره بر گشتم ممنون از همه دوستانی که ابراز لطف کرده بودن واقعا دلم براتون تنگ شده بود