تبليغاتX
ارتباط زنده


ارتباط زنده

می نویسم چون هستم

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، به قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

 
پ.ن.این نوشته ماله سالایه دوره اون وقتا که با هر تلتگری می شکستم،البته نه اینکه الان سخت می شکنم نه ولی خوب بزرکتر شدم و شاید عاقلتر؟
دیشب دفتر خاطراتم ورق میزدم ،با خیلی از صفحه هاش خندیدم با خیلی هاشم گریه کردم ،اما به این مطلب که رسیدم دلم خواست بازم بنویسمش و منم نوشتم اونم به خاطره دلم و نه هیچ چیز دیگه

پ.ن.یادم رفت بگم نوشته خودم نیست یادمم نیست از کجا یا کی بوده


نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:22 توسط هانیه افتخاری| |

 
.........
 
احساس  بچه عقابی را دارم که تازه سر از تخم داره در می یاره،

نه توان پرواز دارم و نه توان شکار،

فقط به آسمون نگاه می کنم

واین ............

تازه اول راهه.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:38 توسط هانیه افتخاری| |

 

چیزه جدیدی ندارم بنویسم ،یعنی دارما ولی .................

می ترسم هستی منم مثله سپیده دعوا کنه

آخه نوشته های منم  همش غم و غصه ست

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 16:50 توسط هانیه افتخاری| |

 

مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايى نامردند...

 گدايى عشق مى کنند...

 تا وقتى مطمئن به تسخير قلب زن نشدند ...

اما همين که مطمئن شدند...

مردانگى را در کمال نامردى به جا مى اورند.

پی نوشت:دوستاي خوب  گاهي آدم دلش مي‌گيره اون هم ازهمه چي و يا حتي بي‌دليل پس فكر نكنيد خبریه

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:52 توسط هانیه افتخاری| |

 

 

چند روزه پیش یکی از دوستام بهم گفت :وبلاگ خوبی داری ولی بهتره یه مقدار خبریش کنی .

این چند روز بهش فکر کردم ولی......................

نه دلم نمی خواد ،چون از صبح که از خونه می یایم تا شب حواسمون به خبره دلم نمی خواد اینجا هم خبری بشه.

اینجا ماله دلتنگی ماله ..................

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:42 توسط هانیه افتخاری| |

 

 

داره بارون می یاد و من عاشق بارونم................

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:8 توسط هانیه افتخاری| |

حسرت هميشگي

 

حرفهاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه مي کني:

وقت رفتن است

بازهم همان حکايت هميشگي !

پيش از آنکه با خبر شوي

لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود

آي...

ناگهان

چقدر زود

دير مي شود!

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:16 توسط هانیه افتخاری| |

 

امروز روز همه لیلی هاست،

روز من روز تو و روز همه دخترایی که هر روز واسه ثابت کردن خودشون

دارن می جنگن.

 

                                      روزتون مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:8 توسط هانیه افتخاری| |

"قصد رحیل"


من عاقبت ازینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این فال را برای دلم دید

 

دیری است .

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهائی خودم

پر کرده ام ، ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه و لبخند

خود را به کاروان برسانم .

 

اما ،

من عاقبت از اینجا خواهم رفت .

پروانه ای که با شب می رفت ،

این فال را برای دلم دید .


                                                شفیعی کدکنی

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:53 توسط هانیه افتخاری| |

 

عشق

چه سرگردان است این عشق
 كه باید نشانی اش را
از كوچه های بن بست گرفت
 چه حدیثی است عشق
 كه نمی پوسد و افسرده نیست
 حتی آن هنگام
كه از آسمان به خانه آوار
شود

 

                                             احمد رضا احمدی


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:59 توسط هانیه افتخاری| |


Design By : Night Skin