![]() |
![]() |
|
| نگاهی به آنچه ارتباط می آفریند |
|
مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايى نامردند... گدايى عشق مى کنند... تا وقتى مطمئن به تسخير قلب زن نشدند ... اما همين که مطمئن شدند... مردانگى را در کمال نامردى به جا مى اورند. پی نوشت:دوستاي خوب گاهي آدم دلش ميگيره اون هم ازهمه چي و يا حتي بيدليل پس فكر نكنيد خبریه |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:52 توسط هانیه افتخاری |
|
|
چند روزه پیش یکی از دوستام بهم گفت :وبلاگ خوبی داری ولی بهتره یه مقدار خبریش کنی . این چند روز بهش فکر کردم ولی...................... نه دلم نمی خواد ،چون از صبح که از خونه می یایم تا شب حواسمون به خبره دلم نمی خواد اینجا هم خبری بشه.
اینجا ماله دلتنگی ماله .................. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:42 توسط هانیه افتخاری |
|
|
داره بارون می یاد و من عاشق بارونم................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:8 توسط هانیه افتخاری |
|
حسرت هميشگي
حرفهاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي کني: وقت رفتن است بازهم همان حکايت هميشگي ! پيش از آنکه با خبر شوي لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود آي... ناگهان چقدر زود دير مي شود!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:16 توسط هانیه افتخاری |
|
|
امروز روز همه لیلی هاست، روز من روز تو و روز همه دخترایی که هر روز واسه ثابت کردن خودشون دارن می جنگن.
روزتون مبارک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 15:8 توسط هانیه افتخاری |
|
|
"قصد رحیل"
من عاقبت ازینجا خواهم رفت پروانه ای که با شب می رفت این فال را برای دلم دید
دیری است . مثل ستاره ها چمدانم را از شوق ماهیان و تنهائی خودم پر کرده ام ، ولی مهلت نمی دهند که مثل کبوتری در شرم صبح پر بگشایم با یک سبد ترانه و لبخند خود را به کاروان برسانم .
اما ، من عاقبت از اینجا خواهم رفت . پروانه ای که با شب می رفت ، این فال را برای دلم دید .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:53 توسط هانیه افتخاری |
|
|
عشق چه سرگردان است این عشق
احمد رضا احمدی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:59 توسط هانیه افتخاری |
|
|
روز مبادا
وقتی تو نیستی مثل همیشه آخر حرفم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:25 توسط هانیه افتخاری |
|
|
پرده را کنار می زنم از پنجره ای که روزی تو را می پایید در و دیوار نفس می کشند دارم به پوسیدگیشان عادت می کنم دارم عادت می کنم به خاطرات زنگار گرفته ای که هنوز نبضشان در پنجره می زند و مرا اینطور سراپا نگاه داشته … |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 15:10 توسط هانیه افتخاری |
|
![]() پرواز بالشم را از پر خالی می کنم چندی است پرواز خواب هایم را آشفته کرده … |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:0 توسط هانیه افتخاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خدایا ،
به من زیستنی عطا کن ، که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم . و مردنی عطا کن ، که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم . بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ، اما آن چنان که تو دوست داری . « چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ، « چگونه مردن » را خود خواهم آموخت ! دکتر علی شریعتی |
| آرشیو موضوعی |
|
گذر ارتباطات فناوري اطلاعات دانشرا خبركده چشم خبرنگار دستنوشته |
|
RSS
|